برهوت

کسی نبود

از پیچ ها گذشتیم و

از پهنای وسیع و بی انتهای دشت فهمیدیم...

                                                 ... اینجا کسی نیست!

بهشت موعودی که پیغمبرانی از درون خویشتن مان ندا می دادند

                                                                           اینجا نیست!

برای ساختن نیامده ایم!

برای کاشتن نیامده ایم!

ما برای برداشت آمده بودیم

و چیزی مان نبود به پیش روی اکنون!

بهت مان در گرفت

و احتیاجمان مادری شد آبستن

که گاه زاییدنش به خواب بودیم

برای برداشت آمده بودیم

برای خوردن و آرام

لیک گرگ و میش صبح دم نزده بود از بلندای کوههای دور

که پیش آمدیم

ما که ترس برهوت

رانده بودمان به قفا

و هیبت دهشتناک دشت خالی

در پس پشت گدارها جایمان داده بود

پیش آمدیم از نو

برای ساختن نیامده بودیم لیک ساختیم

برای کاشتن نیامده بودیم  لیک کاشتیم

کاشتیم و ساختیم و سپری کردیم روزهایمان را به پینه کردن دستها

و چشم ها را به خیره کردن راهها

که به انتظار میهمان بودیم

که گشاده رویانه به استقبال بشتابیم

.....

کسی نبود و از پیچ ها گذشتیم!

 

پ.ن: این شعر قسمتی از یه شعر از سال80 هست که اون زمونا خیلی دوستش داشتم البته الان که داشتم اینجا می نوشتمش یه دستی به بعضی جاهاش کشیدم اما قالب کلی اون مال اون زمانه و تقریبا میشه گفت که همون شعر رو اینجا نقل کردم

   + a_persianblog_user - ٩:٤٠ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳٩٠/۱/۱۸

و خدا بزرگ است

1.

گاهی که به قول سهراب "ترسی شفاف مرا فرا میگیرد" دلم بیشتر روشن میشه که خدایی هست که هوامو داره , کسی یادش هست که یه جمله ای بود که میگفت: " وقتی به یه دری رسیدی که قفل بود , ناامید نشو! چون اگه قرار بود باز نشه به جاش دیوار میساختن , نه اینکه در بزارن" ؟ کسی یادش هست؟

این ترس هم اون نوعه چون اگه قرار بود که نشونه ای به وجود خدا پیدا نکنم , این ترس حتما رنگی غیر از شفاف داشت

 

اما از تمام این حرفا که بگذریم گاهی واقعا میترسم , نپرس از چی؟ نمیدونم , نمیدونی

گاهی فکر میکنم آدما چقدر باید به قسمت معتقد باشن؟ خیلی زیاد؟ خیلی کم؟ بطور متوسط؟ به قول اون دوستمون که میگفت یه کمی قسمته و یه کمی همت! کی میدونه این وسط چقدرش قسمته و چقدرش همت؟ اگه من به چیزی که میخوام مثل سیریش بچسبم آیا همت رو از حدش نگذروندم؟ آیا سهم قسمت رو بالا نکشیدم؟ و برعکس؟

 

یه لطیفه ای هست که یکی از دوستان خیلی به کار میبره و معمولا وقتی چشمش کسی رو میگیره و دلش میخواد که باهاش رابطه ای شروع کنه میگه 50% قضیه حله! و بعدش به شوخی میگه : من راضی ام , حالا مونده 50% اون!

به نظرم هر چند که این دوستمون داره شوخی میکنه اما حرفش تا حد قابل قبولی درسته , به نظر من خواستن (و البته نه هر خواستنی) میتونه سهم قسمت رو در این ماجرای قسمت و همت تا حد قابل قبولی بجا بیاره , در مورد همت حرف زدن و گفتن کمی سخت تره , شاید در شرایطی که من قرار دارم اینطور به نظر میرسه و شاید اگه کس دیگه ای باشه که شرایطش به کل با من فرق داشته باشه خیلی راحت بتونه در این مورد حرف بزنه و نظر بده , اما به نظرم هر چند که همت توی این قضیه چندان به چشم نمیاد اما همینکه مرور زمان و تغییر بعضی از پارامترها , تغییری در اصل ماجرا ایجاد نکنه , یعنی همت!

دست آخر اینکه , چیزی که سهم تو باشه و خدا اونو برای تو مقدر کرده باشه در نهایت سهم تو خواهد بود هر چند که در مسیر این راه مشکلاتی به وجود بیاد که گاهی اونو دور از دسترس و غیرقابل باور به نظر بیاره

 

2.

گاهی وقتا توی این دنیای به ظاهر بزرگ تنهایی آدمو همچین خفت میکنه که انگار بنی بشری وجود نداره که آدم حرفاشو به اون بزنه و سبکتر بشه و اون آدم آرومترش بکنه , انگار که سنگ صبور کم بیاد و تو برای حرف زدن کسی رو نداشته باشی اونوقته که انگار که غصه های دنیا توی دل تو جمع شدن و انگار که همه بار مشکلات روی شونه های توئه که داره تورو از تاب و توان میندازه

گاهی وقتا آخ که چه حالی میده بودن کسی که سرتو بزاری روی شونه هاش و بی محابا و بی هیچ ابایی همه دردا و حرفاتو بگی و زار زار گریه کنی و سبکتر شی , آرومتر شی , دست نوازشی رو سرت کشیده بشه که گرماش تا عمق وجودت , تا دلت نفوذ کنه و حس کنی که میتونی از همه بی قراری هات , از همه دست بربستگی هات , از همه آرزوهات , از همه داشته ها و نداشته هات , و از تمام چیزایی که میتونی داشته باشی اما بنا به شرایطی هنوز نداری , از تمام حسهایی که دوست داری پای کسی (مثله همسر یا بچه) بریزی اما امکانش نیست , براش حرف بزنی و وجود اون آرومت کنه

چه حالی میده که دستی , اشکاتو از روی گونه هات پاک کنه و تو وقتی توی چشماش نگاه میکنی فقط اعتماد ببینی و دوست داشتن , یه باور عمیق که تعالی تورو بخواد

 

پ.ن: خدا بزرگه

 

 

   + a_persianblog_user - ٢:۱٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳٩٠/۱/۱٥

و خدایی که در این نزدیکی است

1.

یه روز یه نفری بوده که از ائمه و از خدا ثروت میخواسته و انقدر گریه و زاری میکنه که خوابش میبره توی خواب یکی با چهره ای نورانی میاد و بهش میگه که یه تیر بنداز و جایی که تیر افتاده رو بکن , به آرزوت میرسی , این آدم از خواب بیدار میشه و تیرکمونشو برمیداره و یه تیر میندازه و اونجارو میکنه اما به چیزی نمیرسه , بازم با حالت عجز و لابه به خواب میره و دوباره همون خوابو می بینه و دوباره همون کارو انجام میده و بازم بی نتیجه! این مساله تا 3 بار تکرار میشه و بار چهارم توی خوابش شاکی میشه که من سه بار اینکارو کردم و نتیجه ای در کار نبود , و جواب میشنوه که : ای فلانی! من کی به تو گفتم که تیر رو توی کمون بزار و بنداز؟ من گفتم یه تیر بنداز و جایی که تیر افتاده رو بکن!

 

گاهی برداشتهای ما از یه چیزی غلطه و وقتی داریم دنبال اون چیز غلط میریم به نتیجه نمیرسیم و طبعا یا خسته میشیم و یا ناامید! اول باید برداشتهامونو و نگاهمونو نسبت به مسایل اصلاح کنیم و مطمئن شیم که نگاهمون به اون درسته و بعدا اگه لازم بود واکنشی نشون بدیم

خدا خودش به ما میگه که من همه جا هستم و در جای دیگه میگه من از رگ گردن به شما نزدیکترم و از اون گذشته در جای دیگه ای میگه که من از روح خودم در انسان دمیدم و دوباره ما کسانی رو در تاریخ داریم که اناالحق سر دادن , آیا واقعا به این مسایل دقت کردیم؟ آیا برداشتمون از این مسایل چی بوده؟ و آیا درست بوده؟چرا بر اساس یه باور غلط فکر میکنیم که خدا در آسموناست؟ چرا فکر میکنیم که زمین عاری از وجود خداست؟ چرا فکر میکنیم که خدا باید در آسمونا باشه؟ باید بالای سر ما باشه؟ در حالیکه اون در تمام موارد , همراه بودنشون رو به ما یادآوری میکنه

خدا همینجاست , همه جا, خدا در توست, در منه, اصلا خدا خود تویی , خدا خود منم(منتها اگه آلوده نشیم) مگه اناالحق چیزی غیر از اینه؟

تو با خودت خوب باش , با خودت رو راست باش , با خودت مهربون باش , به خودت و حقوقت احترامی رو که لازمه قایل شو , انگار که با خدا خوبی با خدا رو راستی با خدا مهربونی و به خدا احترام قایلی و حقوق بندگی تو داری به جا میاری! اگه غیر از اینه بهم بگو؟ به منم بگید تا بدونم

 

٢.

همیشه سال که تموم میشه دوست دارم به معلم ها و استادام یه خسته نباشید بگم, دوست دارم به تمام معلما و استاتید خسته نباشید بگم به اونایی که تو کار آموزشن , اصلا یه خسته نباشید به اونایی که تو کار علمن

پس: خسته نباشید

یادمه تکلیف عید همیشه برام هم جاذبه داشت و هم دافعه , هم خوشم میومد و هم یه جورایی ناخوش میشدم مخصوصا وقتی حجمش زیاد میشد , اونوقت تعطیلات عید رو واسه آدم زهر مار میکرد

یادمه دبیرستان که بودم یه معلم داشتیم که همه دوستش داشتیم , که برامون شیمی تدریس میکرد اسمش آقای هنرمند بود  و واقعا هم که هنرمند بود , شیمی 2 و 3 رو (از نظام آموزش جدید ترمی) با اون پاس کردیم توی کلاس شیمی 3 یه حرف معروفی داشت که میگفت شما 10 دقیقه ساکت باشین و با دقت به من گوش کنین , قول میدم که سر ده دقیقه تموم بشه و بعدش هر کسی آروم هر کاری که داره میتونه انجام بده! و البته اینطورم میشد

اما این 10 دقیقه به معنای از زیر کار در رفتن ایشون یا تنبلی ما نبود , یادمه همیشه بهترین نمرات رو توی مدرسه تو درس شیمی کلاس ما می آورد و یادمه  که اون ترم بهترین نمرات امتحانی درس شیمی رو توی ناحیه ای آموزشی خودمون کلاس ما آورد , درست با همین 10 دقیقه ها

نمیدونم چرا اینو گفتم؟ شما بزارین به حساب یه خاطره

   + a_persianblog_user - ۳:۱۳ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳۸٩/۱٢/٢٧

بازی

هر کسی که میخواد بازی کنه از قبل میدونه که یه سر بازی برد و یه سر دیگه اش باخت هست اما این دلیل نمیشه که از بازی کردن فرار کنه , همه آدما این قانون رو میدونن و بازم همه شون همیشه برای بازی کردن حاضرند چون هیجان یه بازی که درش تمام تلاشتو کرده باشی به اندازه ای که دلت میخواد تورو اغنا میکنه و اگرم با برد همراه باشه چیزی فوق العاده خواهد بود , اینکه آدم وارد یه بازی بشه و تمام تلاششو بکنه و هر اونچه که از دستش بر میاد رو انجام بده به تنهایی کلی ارزش داره , سوای اینکه خود زندگی یه بازی بزرگه , که همه مون خواسته یا ناخواسته در اون بازی میکنیم

از بین اون آدمایی که بازی میکنن , اونایی که به باخت فکر میکنن , می بازن و این شکی درش نیست و اون آدمایی که به برد فکر میکنن حتما می برن و در این هم شکی نیست

اما من کسی رو ندیدم که به خاطر ترسش از باخت از بازی کردن فرار کنه چون گاهی بازی کردن قسمتی از باید های زندگیه , چون توی هر یکی از این بازیا کلید مرحله بعدی زندگی قرار داره که تا بازی نکنی اون کلید رو به دست نمیاری و توی اون مرحله می مونی و درجا میزنی

اگه خواستی بازی کنی فقط به برد فکر کن و به کلید و به مرحله بعد! خلاصه اش اینکه باید به تعالی فکر کرد

   + a_persianblog_user - ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸٩/۱٢/٢٦

خدا , گل , آواتار

١.

من خدارو میشناسم! نه اصلاح میکنم ! من خدارو نمیشناسم , من خدارو حس میکنم من هیچ یک از ادعیه ای رو که خدارو به اسم معرفی میکنن (خودم) نخوندم اما خدارو خیلی بهتر از وضعیتی که بعد از خوندن اون ادعیه میشد شناخت میشناسم اصلا خدا در من هست , در درون من هست مگه غیر از اینه که وقتی مجسمه هاشو از خاک ساخت از روح خودش در اونا دمید و انسان به وجود اومد , انسان اون مجسمه ها نبودن , انسان اون روحی بود که در اون مجسمه ها دمیده شد و برای همینه که اون بخش خاکی من که همیشه ازش با عنوان "من" یاد میکنم در درون خودش خدارو حس میکنه چون میدونه که این "من" چیزی نیست

(بازم انگار دارم چرت و پرت میگم , تقصیر از من نیست مشکل اینه که خدارو نمیشه با کلمه و جمله توصیف کرد)

خدا حس کردنی است نه گفتنی و نه تمثیلی , خدا در ما جاری است

 

2.

یکی از چیزایی که همیشه ذهنم آشفته میکنه , بودن به جای یکی دیگه و درک چیزی هست که اون حس میکنه , اما نه اونطوری که همه دوست دارن و همه آرزو میکنن , من دوست دارم موقعیت اونایی رو درک کنم (فقط برای یه لحظه , نه بیشتر! چون توانش رو ندارم که در اون موقعیت تاب بیارم) که بودن در شرایط من و موقعیت من میتونه براشون یه آرزو باشه! فکر میکنم که منو به خدا نزدیکتر میکنه

یادمه یه بار از زبون سهراب عزیز گفتم:

گاه زخمی که به پا داشته ام

زیر و بم های زمین را به من آموخته است

ولی آیا واقعا آموخته است؟ بودن در شرایط ایده آل رو همه دوست دارن اما آیا کسی حاضر هست لذت رو در جایی حس کنه که به نظرش تماما رنج و محنته؟ آیا کسی حاضره در این جور جاها لذت رو جستجو کنه؟ و یا پا فراتر بزاره و تجربه اش کنه؟

نمیدونم؟

 

3.

گلها خیلی قشنگن هر چند که من روحیه ام انقدر لطیف نیست گلهارو درک کنم اما با این حال گلهارو دوست دارم

راستی چرا مردم بعضی از مناسبتهارو که توی عمرشون فقط یه بار اتفاق میفته خیلی دوست دارن و از خیلی قبلتر بهش فکر میکنن و براش برنامه ریزی دارن؟ و تا مدتها و شایدم تا آخر عمرشون ازش حرف میزنن و تجدید خاطره اش براشون چیزی مثله تجربه دوباره اش می مونه؟ چیزی مثله شب عروسی , چیزی مثله اولین آشنایی , چیزی مثله اولین تجربه پدر یا مادر شدن , وووو

مگه همش چقدر طول میکشه؟ یه شب؟ دو شب؟ یه روز؟ دو روز؟ یه هفته؟

یادمه دکتر انوشه ای بود که میگفت مسیر رسیدنه که مهمه , مسیر رسیدنه که شیرینه , مسیر رسیدنه که خاطره انگیزه و لذتبخشه

برای باغبونی که یه گل رو پرورش میده تمام لحظات اون گیاه زیبا و لذتبخشه , لحظه لحظه اش! و وقتی گل میده شاید تفاوتی در احساس اون باغبون نسبت به گلش ایجاد نکنه

اما برای کسی مثله من , که روحیه لطیفی ندارم , بودن گیاه و یا حتی گل دادن اون , حتی اگه گیاهی باشه که در سال فقط یه روز گل میده , چقدر میتونه در من تاثیرگذار باشه؟ حتی اگه گل دادنش درست در روزی باشه که بهترین و عزیزترین کس من متولد شده ؟ چه شیرینی مضاعفی میتونه برای من داشته باشه؟ برای من در اون روز بخصوص , فقط این عزیزترین کسم و بهترین کسم هست که مهمه و در نقطه پرگار هست و باقی هر چی هست چیزایی نیستن که چندان مهم به نظر برسن!

 

4.

امشب دارم به تمام خودخواهی هام فکر میکنم! آیا اینکه حتی توی خیالاتت هم بخوای کسی رو هم بند و هم سلول تمام کاستی هات بکنی چه حکمی میتونه داشته باشه؟

 

5.

یه صحنه از فیلم آواتار رو خیلی دوست دارم و هرگز فراموشم نمیشه , اونجایی که اون مرد معلول میره توی دستگاه و توی زندگی مجازی وقتی بیدار میشه از اینکه پا داره و میتونه راه بره توی پوست خودش نمیگنجه! انقدر که وقتی توی کالبد جدیدش از خواب بیدار میشه بدون توجه به موارد ایمنی فقط میدوه! فقط میدوه ! میدوه!

تمام چیزایی رو که توی دنیای واقعی داشته , با داشتن پا عوض میکنه اما وقتی وارد زندگی جدیدش میشه زیبایی های اونو درک میکنه و کار به جایی میرسه که دیگه نمیخواد اونو ترک کنه و حتی برای ترک نکردنش مبارزه هم میکنه

   + a_persianblog_user - ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳۸٩/۱٢/٢٠

با نام شما باز می شود!

مشاهده یادداشت خصوصی

   + a_persianblog_user - ٩:۱٥ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۳۸٩/۱٢/۱٩

مانع بودن

زندانیارو توی فیلمای قدیمی دیدین؟ که یه وزنه به پاشون می بندن که نتونن به راحتی حرکت کنن و باعث میشد همیشه ساکن باشن و یا اگه حرکت کنن خیلی لاک پشتی باشه؟

گاهی وقتا دوست داشتن های ما اگه خودخواهانه باشه میتونه باعث ضربه به طرف مقابلمون بشه و شاید نزاره که طرف مقابلمون به شکوفایی تمام پتانسیلی که داره برسه!

حس میکنم حکم همون وزنه رو دارم که اگه به پای کسی بسته بشم باعث میشم که از حرکت و جنبش و تعالی باز بمونه ! می ترسم! می ترسم از اینکه این دوست داشتن آمیخته به خودخواهی باشه! میترسم از اینکه باعث بشم نتونی به اون جاهایی که میتونی برسی, برسی! میترسم از اینکه به جای بال و پر بودن برای پروازت , زنجیر پای بستت بشم!

 

سیاوش نوشت:

ترسم اینه که رو تنت

جای نگاهم بمونه

یا روی شیشه چشات

غبار آهم بمونه

تو پاک و ساده مثل خواب

حتی با بوسه میشکنی

شکل همه آرزوهام

تجسم خواب منی

حتی با اینکه هیچ کسی

مثله من عاشق تو نیست

پیش تو آینه چشام

حقیره لایق تو نیست

حقیره لایق تو نیست

حقیره لایق تو نیست

حقیره لایق تو نیست

حقیره .....

   + a_persianblog_user - ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳۸٩/۱٢/۱٧
← صفحه بعد صفحه قبل →