سرودن یا نسرودن...؟
در من
سرودن شعر تورا به خاطر می آورد
و نسرودنش
جای خالی ات....
پ.ن: شعر متعلق به سال 86
پ.ن2: نمیدونم کسی به فیلم up دقت کرده یا نه؟ اگه از داستان اصلی اون چشم پوشی کنیم , زیر لایه های سطحی اون به داستانی می رسیم که داره زندگی اون پیرمرد رو روایت میکنه , و این همون چیزیه که منو دیوونه فیلم آپ کرده و هر بار که ببینمش تازگیهاش منو مسحور خودش میکنه این انیمیشن زیبا دیدن داره
مهمون
1.
روی تخت دراز کشیده ام
پنجره اتاق
قاب رنج است و خزان
تو آخرین برگی
آخرین برگ داستان "او.هنری"
اگر بیفتی من می میرم
از رسول یونان
2.
مامانم از وقتی که بچه بودم میگفت : "مهمون حبیب خداست" و این توی گوش من رفته و توی گوشت و پوست رسوخ کرده و شاید واسه همینه که بودن مهمون و داشتن مهمون همیشه جو خونه مارو عوض میکنه
مامانم یه حرف دیگه هم داشته و داره و وقتی قراره که کسی بچه دار بشه (از اون اوان بچگی که منم حالیم بشه ) میگفت که فلان خونواده مهمون خواهند داشت و تاثیر همزمان این دو تا حرف توی ذهن کودکانه من که اون زمونا داشت تصاویری از زندگی و دنیا توی ذهنم شکل میگرفت باعث میشد این تصور زیبا در من ایجاد بشه که این مهمون داره از پیش خدا میاد مخصوصا که از حرف اومدنش تا خود اومدنش کمی طول میکشید و این انتظار , اشتیاق دیدنش رو بیشتر و بیشتر میکرد
حالا که خیلی بزرگ شدم و مامانم میتونه خیلی راحت از بچه دار شدن آشنایان یا دوستان بهمون خبر بده بازم از همون تکه کلام معروف و جا افتاده استفاده میکنه و حتی خود منم از اون استفاده میکنم و معمولا بحث از این مسایل یه جور شعف ناخودآگاه در محیط خونه مون ایجاد میکنه
امیدوارم که اومدن هر مهمونی از این دست ( که به حق از پیش خدا میان و پیام آور خیلی از زیبایی ها و موهبتهای خدا هستن) محیط هر خونه ای رو پر از شور و شعف کنه و بهشون دلگرمی و همدلی بیشتر بده
3.
در مرغزار آفت زده قلب من
تنها تو
می توانی تسلی بخش آشفتگی ام باشی
روح پریشان من
تنها به نوازش تو تسکین می شود
درخت ها به تو تعظیم می کنند
از تواضع بار آورت
و پرنده ها برای تو می خوانند
رنج های مرا
در موسم آمدنت
هنگامی که من
یکپارچه مبهوت تماشا می شوم
ای کاش
جریان حضورت را لمس کنم
تا سرخ شوم
حرارت نگاهت را به آغوش کشم
تا سبز شوم
در برابرت ایستاده باشم
تا آب شوم
آبی شوم
آبی ....
در مرغزار آفت زده قلب من
تنها تو
اگر قدم بگذاری...
پ.ن: برای تو سرودم , چرا که تنها تو
دلت به وسعت دریاست بین آدمها (از مریم حیدرزاده)
بی ربط نوشت: (اینو که خوندم خیلی دوست داشتم واسه همین نوشتم اینجا)
زندگی در اعماق امن است
اما زیبا نیست!
ماهیانی که در اعماق زندگی میکنند
صید نمیشوند
اما طلوع آفتاب را هم نمیبینند
کشتیها را نمیبینند
حالا اسبی زیبا
پا به دریا می گذارد
او را نیز نخواهند دید
بله، زندگی در اعماق غمانگیز است!
از رسول یونان
عشقهای ناکام
پیشاپیش از نوشتن این مطلب متاسفم و معذرت میخوام اما برای جامعه ما که عادت داریم زخم رو بعد از عفونی شدن ببندیم , بایستی که زشت ترین حالت ها رو تصویر کنیم تا زشتی و قباحت یه مساله رو به درستی درک کنیم
1.
تلویزیون ترکیه داره سریالی رو پخش میکنه که توی اون پسری هست که از نظر جسمی مشکلاتی داره و این آدم توی مدرسه اش عاشق دختری میشه و بعدها که شرایطش حادتر میشه و نمیتونه به مدرسه بره از برادر بزرگترش میخواد که اونو براش خواستگاری کنه و برادر بزرگتر که خودش مجرد هست در گیرو دار این مساله به نوعی عاشق این دختر میشه و ناگفته نماند که چون دختری چیزی از ماجرا نمیدونسته , اونم عاشق برادر بزرگتر میشه اما برادر بزرگتر این دختر رو برای برادرش خواستگاری میکنه و بعد از کش و قوسهای فراوون این دختر همسر برادر کوچکتر میشه و اینجاست که زندگی اونا در خونه ای که هردوتا برادر با هم زندگی میکنن و دختری که هردوشون دوستش دارن و عاشقشن ولی دختر فقط یکی رو دوست داره اما زن اون یکی شده , کمی براشون سخت میشه و جلوه های دیگه ای از خودش رو نشونشون میده
این موضوع , مخصوصا وقتی حساس تر میشه که گاهی وقتا شبا که برادر بزرگتر با این دختر صحبت میکنن , در روحیه دختر تاثیر شدیدی میزاره و اونو از وظایف همسریش نسبت به شوهرش ....
2.
فرض کنیم که دو نفر باشن که همدیگه رو دوست دارن و بنا به دلایلی نتونن به هم برسن و هر کودوم بنا به جبر زمانه مجبور بشن که بر خلاف میل باطنی شون با کس دیگه ای ازدواج کنن که دوستش ندارن , و چون دوستش ندارن و عشقی در بین نیست بالتبع بعد از مدتی به مشکل برخواهند خورد و احتمالا از هم جدا بشن و هر کودوم با یه برچسب از نوع ایرانیش که توی جامعه ما بسیار هم متداول هست برن به راه خودشون , آیا در این صورت این دو آدم نسبت به هم مدیون نیستن؟ که عمر هم رو تلف کردن , با وجودی که میدونستن که طرف مقابل رو دوست ندارن و کسی رو که دوست دارن کسی غیر از اینه؟ آیا نسبت به بچه احتمالی که این وسط میتونه باشه دینی ندارن؟ آیا حتی نسبت به خودشون هم دینی ندارن که یه برچسب به خودشون چسبوندن که کار رو در مرحله بعدی برای خودشون مشکل میکنه؟ آیا در مقابل اون کسی که دوست داشتن اما نتونستن برای رسیدن به اون مبارزه بکنن (یا حداقل مبارزه کافی رو انجام بدن) مدیون نخواهند بود؟ در مورد زندگی اون چی؟ مدیون نخواهند بود ؟ در مورد کسی که وارد زندگی اون شده و حالا مجبوره که ازش خارج بشه چی؟ در مورد اونم مدیون نخواهند بود؟ اینجا حداقل چهار زندگی درگیر میشن و همگی هم محکوم به شکست خواهند بود آیا در مورد هر کودوم از این زندگی های تباه شده چه حکمی میشه داد؟ مقصر کی خواهد بود؟
در مورد مراحل بعد از این جدایی ها هم حرفی نمیزنم
با ایمیل شما باز میشه!
مسافرت
من ذاتا آدم تنبلی نیستم اما یه کارایی هست که برام خیلی سخته و دوست دارم از زیرش در برم و یکی از اونام مسافرته
اما امروز دارم آماده میشم که برم به یه مسافرت کوتاه
به پایتخت! امیدوارم اتفاقات خوبی در انتظارم باشه
این همون پستی بود که حذفش کردم
دلتنگی:
با من حرف بزن
دلم برات تنگ شده
خیلی وقته که برام حرف نزدی
برام دلیل نتراشیدی
برام یه "نه" بزرگ نیاوردی که استیصال خودمو در برابر هیبت استدلالت حقیر ببینم
دلم برات تنگ شده
برام حرف بزن
خیلی وقته که گوشی من حتی جمله های غریبه ها رو از قلم تو روی صفحه اش نخوونده
و صدای مهربونتو نشنیده
برام حرف بزن
دلتنگی منو که مثله یه زخم کهنه و عفونی داره رنجم میده مرهم بزار
میدونم...
میدونم که این زخم قرار نیست که التیام داشته باشه
اما انتظار اینکه گاه گاهی مرهمی روش گذاشته بشه
و کمی از دردش کم کنه تا تجدید قوایی روی تن خسته ام باشه
خواسته زیادی نمیتونه باشه
هست؟
دلم تنگه
و میدونم مشکل از همینجاست
که بزرگی تورو نمیتونه در خودش جا بده
برام حرف بزن
همونطور که قبلا میزدی
همونطوری که بدونم و مطمئن باشم که وقتی چیزی میگی
دقیقا منظورت به منه و نباید خودمو با خوش بینی ساده لوحانه گول بزنم
که شاید با من نبود
برام حرف بزن
برام حرفی بزن که اولش یا آخرش اسممو به زبون بیاری
و من مبهوت صلابت صدات بشم
برام حرف بزن
داستانی بگو که من همون اولش خودمو توش گم کنم
و تا آخرش هم نتونم پیداش کنم
بهم بگو که این کلاغ
به توهم باغ رویاهاش نمیرسه
بهم بگو که این قصه
کلاغ نمیخواد که با هیبت سیاهش تاریکی بیاره
و با صداش ....
بهم بگو اما حرفی بزن
با من حرف بزن
بگو "تو"
نگو "شما"
با من حرف بزن
دلم برات تنگ شده
پ.ن: میخواستم بگم , جدی نگیرید این فقط یه دلتنگی ساده است اما دیدم این نه یه دلتنگی ساده است و نه از اونایی که جدی نگرفتشون
پیوست به پست قبل
١.
دیروز
ته این کوچه بن بست
درختی بود
که یادش از خاطره پنجره ها نمیرود
و خنکای سایه اش
از ذهن مردها و زنان کوچه پاک نمیشود
که زیر آن نفس کشیده اند و خستگی در کرده اند
از پس بازی های کودکانه شان
2.
در درون من کسی راه می رود
کسی می خندد
در من کسی به لبان خسته ام لبخند می بخشد
و به دنیای من شکل می دهد
در من کسی با من غریبی می کند
و از اینگونه است
که دنیای من سخت می آشوبد
در من کسی غریبی می کند
گویی که روح
جسم را طعنه می زند به خاکی بودن
در من کسی آه می کشد
و من از درون شعله ور می شوم
آتش می گیرم
و فرو می ریزم
در درون من کسی راه می رود
روی خرابه های باکره ام
کسی می خندد
در من کسی به لبان خسته ام لبخند می بخشد
از شادمانی خویش
و دنیای من شکل می گیرد
از میان آوارهای فرو ریخته ام
بعدا نوشت: چقدر من این پست و مخصوصا چند سطر آخر این پست رو دوست دارم
نظرات ()
